|
دلم گرفته از اينجا سفر کنم يا نه؟ از اينکه مي روم اورا خبر کنم يا نه؟ هزار بغض گرفته ميان حلقم بود بروي حجم کویر تو تر کنم يا نه... تمام چشم خودم را تمام بغضم را از اين سياهي غربت حذر کنم يا نه؟ هزار نطفه درونم به گوش تا اينکه نظر به نوع کثيف بشر کنم يا نه؟ ببينمش که بيايد عزيز و سرگردان به خاطرات عجيبم گذر کنم يا نه؟ جواب قافيه ها را نمي دهد اين شعر دلم گرفته از اينجا سفر کنم يا نه؟ يواش يواش تو قلبم خونه کردي...
+ نوشته شده در ساعت   توسط کتایون بهرامی
|
ذهن خودش را از شما پنهان نمي كرد حسي اگر مي بود او كتمان نمي كرد در اوج ترديد و يقين طرح خودش را از اين طناب كهنه اويزان نمي كرد يك صندلي ماند و زن ويك سقف سنگين حتي عذابي رخنه در وجدان نمي كرد بر روي تخت مه گرفته دختري كه خود را ميان شعر سرگردان نمي كرد هي دست و پا مي زد كه حرفش را بگويد اي كاش حوا مي شد و عصيان نمي كرد اي كاش زخمي كردن و زخمي شدن آه كار عجيبي با دل انسان نمي كرد و يك جنازه روي تختي جابجا شد در ذهن او چيزي است كه پنهان نمي كرد اولا كه تنبل نشدم همسر دوما چو مردم نماند آزموديم ديو
+ نوشته شده در ساعت   توسط کتایون بهرامی
|
جلسات تجديد حيات شش روح بر پوست سر گوينده بيابان تنهايي هيچ ماشيني تا فاصله پنجاه مايلي ديده نمي شود ماه شيپوري از جاري شدن خورشيد خبر مي دهد Meeting of renewal Six ghost on Announcer"s skin Loneliness desert no one can be appear fifty mile Bugle moon has a lot of news about sunrise اي گاز ! اي يگانه ترين گاز آن شراب مگر چند ساله بود؟! صف طويل نان،پريدن برق سه فاز از كله ات وقتي آب يخ زده از تو لوله مياد بيرون ! قحطي بخاري برقي ! فكر كوچ كردن به مناطق گاز دار! ...من و تو
+ نوشته شده در ساعت   توسط کتایون بهرامی
|
the summer of india poisonous red snake climbs the bare tree
old friends inflation of cars spots meet each other
something records on height GOD never repeats daily ARASHI SHIBORI تابستان هند مار سرخ سمي از درختان برهنه بالا مي رود
دوستان قديمي تورم ماشين ها ذره ها به هم مي رسند
بر بلندي ها حفظ مي شود خدا هر روز کار قبلي را نمي کند سلام خوبيد
+ نوشته شده در ساعت   توسط کتایون بهرامی
|
JANE FISCHER THE DUCK 1 faded brown kimono flapping inthe newly chilled wind the bent and dry skinned woman creeps beside tne pond 2 she is wandering in a windowpane of thought stooping where minuscule waves meet the too large shore 3 her oversized wedding ring slips carelessly to the ground it will be retried by someone with elastic skin and silken threads 4 crumbling bread in her hand she throws it on the waters mettalic surface 5 she throws it on the water and watches as a swan and duck in dulge in battle for its life giving rights 6 her chapped lips curve into a secret smile as the duck squawks it victorious cry پيراهن قهوه اي کم رنگ با وزش سرد باد تکان مي خورد زني با پوستي خشک و خميده به کنار برکه مي خزد 2 او درجامي از افکار غلت مي خورد ودر جايي که موجهاي کوچک به ساحل بر مي خورند خم مي شود 3 حلقه گشاد عروسي او بي توجه به روي زمين رها شده شايد کسي با پوستي صاف وپيراهني ابريشمين انرا پيدا کند 4 نانهاي خرد شده در دستش انها را بروي پوسته صاف اب مي پاشد 5 مي نگرد به نبرد سخت قو و مرغابي براي زيستن 6 لبهاي ترک خورده اش به تبسمي باز مي شود هنگاميکه مرغابي فرياد پيروزي را سر مي دهد ........................................................................... واي مي ميرم من اگه عاشقت نباشم
+ نوشته شده در ساعت   توسط کتایون بهرامی
|
|
|