|
TODAY WHEN you served me breakfast in bed this morning...you suddenly said you love me without thinking i unknowingly returned the gesture...eventhough i didnt know if i felt it BY lunchtime you were saying it again and this time i honestly said it back As a matter of fact we said it a lot almost after every bite Then at dinnertime you mumbled when you said it maybe you still had chicken in your mouth But i hardly heard it clearly I wonder what dessert will be Maybe you will skip saying anything and be more concerned with your cake امروز: امروز صبح هنگاميکه صبحانه مرا به تختم اوردي،ناگهان گفتي که دوستم داري...بدون تفکر،با اشاره پاسخت را دادم،با اينکه نمي دانستم انرا حس مي کنم يا نه؟ هنگام ناهاردوباره تکرار کردي که دوستم داري و اینبارمن صادقانه پاسخ دادم...! جالب بود که ما اين جمله را بسيار تکرار کرديم تقريبا بعد از هر لقمه... وقت عصرانه من پيشدستي کردم وگفتم دوستت دارم،اينبارهنگام جواب دادن من و من کردي!شايد بقيه جوجه اي که مي خوردي در دهانت بود؟ ولي هر چه بود به سختي پاسخت را شنيدم... من نمي دانم براي شام چه پيش خواهد امد؟ شايد تو از گفتن طفره خواهي رفت و يا با کيک دسرت مشغول خواهي بود... مي دونم تکراريه ولي خیلي دوسش دارم
+ نوشته شده در ساعت   توسط کتایون بهرامی
|
|
|