|
ذهن خودش را از شما پنهان نمي كرد حسي اگر مي بود او كتمان نمي كرد در اوج ترديد و يقين طرح خودش را از اين طناب كهنه اويزان نمي كرد يك صندلي ماند و زن ويك سقف سنگين حتي عذابي رخنه در وجدان نمي كرد بر روي تخت مه گرفته دختري كه خود را ميان شعر سرگردان نمي كرد هي دست و پا مي زد كه حرفش را بگويد اي كاش حوا مي شد و عصيان نمي كرد اي كاش زخمي كردن و زخمي شدن آه كار عجيبي با دل انسان نمي كرد و يك جنازه روي تختي جابجا شد در ذهن او چيزي است كه پنهان نمي كرد اولا كه تنبل نشدم همسر دوما چو مردم نماند آزموديم ديو
+ نوشته شده در ساعت   توسط کتایون بهرامی
|
|
|