تبليغاتX
سلام کتی -

ذهن خودش را از شما پنهان نمي كرد

حسي اگر مي بود او كتمان نمي كرد

در اوج ترديد و يقين طرح خودش را

از اين طناب كهنه اويزان نمي كرد

يك صندلي ماند و زن ويك سقف سنگين

حتي عذابي رخنه در وجدان نمي كرد

بر روي تخت مه گرفته دختري كه

خود را ميان شعر سرگردان نمي كرد

هي دست و پا مي زد كه حرفش را بگويد

اي كاش حوا مي شد و عصيان نمي كرد

اي كاش زخمي كردن و زخمي شدن آه

كار عجيبي با دل انسان نمي كرد

و يك جنازه روي تختي جابجا شد

در ذهن او چيزي است كه پنهان نمي كرد

 

اولا كه تنبل نشدم همسر

دوما چو مردم نماند آزموديم ديو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کتایون بهرامی  |